هی غزل شکوه نکن این تب نامیرا را
که گرفته است غمی شهر الفباها را
مثل یک شعر که در لحظه ای الهام شود
چشمی انگار به هم ریخته یک دنیا را
هم از آن دست که دلشوره بیاید، چشمم
دید- همپای تب چشمه – رخ زیبا را
دلم از چشمه سرازیر شد و راه افتاد
که تماشا کند از دور دل دریا را
تا نفس تازه کنم آب شد و رفت زمین
پس از آن همهمه شد اهل ده بالا را
شستم از خواب شبانگاه خودم شد آگاه
نی چوپانیم افتاد، دلم ریخت، خدا! سارا را
- نکند خان به عروسی! نه محال است، محال
بعد گفتند که او گم شده، گم ، هر جا را -.
گشته اند و خبری نیست از او شاید هم
به ارس داده تن خسته ی بی همتا را
مادیان هی کن و گو تا که شبانان از پی
شاید آن زلف رها بشنود این هی ها را
خسته از رود ارس آمده ام تا اروند
که بزرگی کند و پس بدهد سارا را.
نوشته شده توسط انجمن شعر دزفول در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 1:9 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
باسلام خدمت دوستان عزیز.به وبلاگ انجمن شعر دزفول خوش آمدید.نظر یادتون نره.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
|
<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor->
|
|