شب باقرص ماه رویایی تو غروب

 

 سیاهی غم هم از چشمان تو طلوع

 

پیادروها، هم از تکه هایم بالا میروند

 

تا فرو روم در غم ها

 

پیچکها  قسم خورده بودن

 

بدورم نتابند تا شاید بیایی

 

بیایی و بخندی به پیرمردی

 

که در باجه های تلفن سالهاست با بغض تار می زند

 


 

نوشته شده توسط انجمن شعر دزفول در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 1:14 PM موضوع | لینک ثابت