می گویند اینجا شهری است
که قامت جوانی اش با آواز موشک های چند متری قدکشیده اند
صدای ما را از پشت ترنم توپ ها می شنوید
اگر ارتفاع خرابه ها بگذارند
می گویند فردا به نظاره خواهیم رفت
فردایی که نیامد ونمی آید
دیروز ستاره های تقدیر را بر دوش کوچه هایی آویختیم
که تقدیر نبود برای همیشه تقدیر شوند
اما کوچه ها هنوز می سوزند
در حریق آژیرها
وقتی که بی ماه زوزه می کشیدند گرگها
وقتی که کودکی بازی گوشی را از یاد برده
وگوشش در حمله ی دیوار صوتی
به هیچ حرفی بدهکار نبود
آن روز مادرم
کرخه را در اضطراب خود می سوزاند
و هنوز دشتهای سبز عباس
بوی سوخته ی دلش را می دهد
کوچه ها می سوختند
وقتی که خواهرم
تکه پاره های سبز برادرش را
در لابلای درختان می جست
وقتی که زیر زمین خانه ما
شب ها به اندازه ی تمام کودکان شهر بزرگ می شد
کوچه ها هنوز می سوزند .
در التهاب زنی
که چادرش را در های و هوی موشک ها گم کرده بود
و در زیر زمین خانه ما – تنها پناهگاه آن روز محله –
رو انداز کودکی من
او را دلخوش کرده بود
من که سالهاست به خود خواهی کودکانه ام
تلخ می خندم
اینجا دزفول است
کوچه ها هنوز در آفتاب می سوزند
صدای ما را می شنوید؟
اگر خاکستر صدایی داشته باشد .
نوشته شده توسط انجمن شعر دزفول در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 6:51 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
باسلام خدمت دوستان عزیز.به وبلاگ انجمن شعر دزفول خوش آمدید.نظر یادتون نره.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
|
<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor->
|
|