سپيده دم بود

و خورشيد براي نفس كشيدن سماق مي مكيد

سايه ي آب روي سقف آسمان مي رقصيد

و كلاغ حك شده بر سايه خبر مي داد

مادري مشتي خاك دزديد

تا دل بسازد

براي كودكي گمنام

از دنياي فراموش شدگان

من به دنيا آمدم

تا چندين سال براي به دنيا آمدنم خزان شود


 

نوشته شده توسط انجمن شعر دزفول در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 7:54 PM موضوع | لینک ثابت