قدم ميزنم در انزواي روح خامو

و مرثيه سرا مي خواند تك تك

غزل هاي ابري سياه را

وروح ساكتم مي خزد تا آن دورها

تاسردي سايه ي آن سخره

سايه به سايه در وهمي جادويي ره سپارم

درجنگل درختان بي برگ

روح من متراكم شده به تنهايي

جنگل

وهمراه تك تك درختان بي برگ خرد مي شود

و مرثيه سراي مي سرايد

تك تك روز هاي دردم را آن جا كه

تمام زيبايي جسمم در گذر كند غم به

پيري رسيد

به مرگ انديشيد

روح كوچك و سردم در هر ويرانه اي

مي خزد در كنار هرسايه

سرد و وحشت زده و غمگين

ومرثيه سراي همچنان مي خواند

كه به هرجا بروي  

پيش رو غم       پشت سر غم


 

نوشته شده توسط انجمن شعر دزفول در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 6:36 PM موضوع | لینک ثابت