باز هم انگشت حيرت بر لبم خشکيده آه

 

دست هايم بوته هاي بيقراري چيده آه

 

گونه هايم سرخ از سيلي دستان غزل

 

واژه هاي شعر نابم مانده ناسنجيده آه

 

باز هم تکرار شب در کوچه هاي فاصله

 

طلعت خورشيد را از چشم من دزديده آه

 

در سکوتي بيکران آنجا ميان « ما و من »

 

نيمه شب بر هق هقم « مشتي دهان » خنديده آه

 

بازهم مهر اسارت خورده از ناقوس شب

 

تا افق ها اين دلِ ريشِ به خون غلتيده آه

 

يک نفس ديگر نمي کاهد ، نمي افتد زپا

 

سيل ناآرام اشکم بي امان از ديده آه

 

                                       * رضا رياحي (دزفول)

 


 

نوشته شده توسط انجمن شعر دزفول در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 6:29 PM موضوع | لینک ثابت